تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش يه سوال بپرسه… راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد…نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس…از جدول کنار خيابون رفت بالا…نزديک بود که چپ کنه…اما کنار يه مغازه توی پياده رو متوقف شد… برای چندين ثانيه هيچ حرفی بين راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگينی حکم فرما بود تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! ديگه هيچ وقت اين کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که يه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصير تو نيست…امروز اولين روزيه که به عنوان يه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشين جنازه کش بودم…!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:38  توسط مهرنوش  |