تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در ان قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول كرد.در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:56  توسط مهرنوش  | 

 

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد. براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.
او متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت فراوان دارد . آرام راه مي رود، دقيقا مانند يك دزد كه مي خواهد دزدي كند. آهسته پچ پچ مي كند، دقيقا مانند يك دزد كه مي خواهد چيزي را پنهان نگاه دارد. سرش پايين است، دقيقا مانند دزدي كه مي خواهد شناخته نشود. به خانه اش برگشت و لباسش را عوض كرد كه به نزد قاضي برود و از او شكايت كند.
اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود.

مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او دقيقا مانند يك آدم مودب، آرام راه ميرود ، دقيقا مانند يك آدم شريف، آرام حرف ميزند و دقيقا مانند يك آدم محترم رفتار مي کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:17  توسط مهرنوش  |