|
قصه آدما
|
چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فکر کردم:
اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم ، چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
او خوشبخت بود. زیرا هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود! او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت: اجابت تو همین سوال توست! سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن این دانه ای است که آب و نور می خواهد.
او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد... و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه، سوالی و هر برگ، سوالی!
و او که تنها یک سوال داشت، درختی شد که از هر سر انگشتش سوالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت، درد او نیز عمیق تر می شد.
فرشته ها می ترسیدند. فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند. اما خدا می گفت: نترسید درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت می آورد، ((معرفت)) است!
فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند. اما دردل هر میوه ای، باز دانه ای بود و هر دانه، آغاز درختی و هر که میوه ای را برد، در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت.
((این است قصه زندگی آدمها!)) این را فرشته ای به فرشته ای دیگر گفت. (عرفان نظر آهاری - چلچراغ ۲۱۳)
یک نوشته کوچک چون این، می تواند تمام دغدغه ها و تاملات فکری آدمی را به تصویر کشد... کاش پایان داستان زندگی ما نیز اینگونه بود و کاش آن چه خدا می خواهد و آن چه باید خود از خود بخواهیم در مورد تک تک ما تحقق می یافت.