تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد .
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:39  توسط مهرنوش  | 

ای کاش فرصتی بود....ای کاش....

هیچ وقت نزارین فرصت گفتن مهربونی ها به دیگران از بین بره و بعد غصه بخورین...

خیلی راحته که به کسی که دوستش داریم بگیم چقدر از بودن با اون خوشحالیم

فرصتها را از دست ندین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:47  توسط مهرنوش  |