پیر طریقت فرمود :
خدایا، گاه میگویی : فرود آی ، گاه میگویی : گریز
گاه فرمایی : بیا ، گاه گویی : پرهیز، خداوندا ، این نشان قربت است؟
یا محض رستاخیز ؟ هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز !
ای مهربان بردبار ای لطیف نیک یار ، آمدم به درگاه ، خواهی به ناز دار ، خواهی خواردار
از عارفی بزرگوار پرسیدند : آدم و ابلیس هر دو در بهشت گناه کردند ....
چه شد که آدم بخشوده و ابلیس ملعون شد ؟
گفت : گناه آدم از شهوت بود وگناه ابلیس از عُجب و تکبر بود...
و عُجب و تکبر در نزد خداوند بخشش پذیر نبود.
یکی از اولیا فرمود : شرم حصار دین است ...ومایه ی ایمان ویقین
و نشانه ی کرم - و مردم در این مقام سه دسته اند:
غافلان - عاقلان و عارفان ......
غافلان از مردم شرم دارند و آنان ستمکارانند....
عاقلان از فرشتگان شرم دارند و آنان مقتصدانند....
وعارفان از حق شرم دارند و آنان سابقانند.
اهل دلی گوید: خدایا گر زارم در تو زاریدن خوش است
ور نازم به تو نازیدن خوش است ـ
خداوندا شاد به آنم که سر بر درگاه تو میزارم
به امید آنکه روزی در میدان فضیلت به تو نازم
یک نظر در من نگری تا
دوگیتی به دور اندازم..........
یکی از عارفی پرسید: زکات ۲۰۰ دینار چند دیناره ؟
گفت : این سوال رو برای خودت میپرسی یا برای من ؟
گفت : مگر زکات دادن من و تو فرق داره ؟
گفت : اگه تو بدی زکات اون ۵ دیناره واگه من بدم ـ همه ۲۰۰ دیناره !!!
آنها که زکات دادند گویند :بار خدایا به آنچه ما دادیم از ما راضی وخشنود هستی ؟؟؟
ولی آنها که تمام مال دادند خداوند به آنان میگوید : از این انفاق که کردی از ما راضی هستی؟؟؟
ببین تفاوت میان دو رضایت از کجاست تا کجا ؟؟؟
خداوندا به حق محبانت مرا ببخش و راضی باش .
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:56 توسط مهرنوش
|
دو فرشته ی مسافر،برای گذراندن شب،در خانه ی یک ثروتمند فرود امدند.این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند ودوفرشته را به مهمانخانه ی مجلسشان راه ندادند،بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار انها گذاشتند.
فرشته ی پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و ان را تعمیر کرد.او پاسخ داد:<<همه ی امور بدان گونه که می نمایندنیستند>>
شب بعد،این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیا مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذایی مختصر،زن ومردفقیر،رختخواب خودرادراختیاردو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد،فرشتگان،زن ومردفقیرراگریان دیدند.گاو انهاکه شیرش تنها وسیله ی گذران زندگیشان بود؟،در مزرعه مرده بود. فرشته ی جوان عصبانی شدواز فرشته ی پیر پرسید:<<چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی،اما این خانواده دارایی اندکی دارندو تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد>> فرشته ی پیرپاسخ داد:<<وقتی در زیر زمین آن خانواده ی ثروتمندبودیم،دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.از انجا که انان بسیار حریص وبددل بودند،شکاف را بستم وطلا ها را از دیدشان مخفی کردم.دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم،فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد ومن به جایش ان گاو را به او دادم.همه ی امور بدان گونه که منمایند نیستند وما گاهی اوقات،خیلی دیر به این نکته پی می بریم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:2 توسط مهرنوش
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:55 توسط مهرنوش
|
پروانه با خودش گفت يعني اين همان شمعي است که من بايد عاشقش باشم ، پروانه بالهايش را گشود و به سوي آن نور لرزان پرگشود ، اما نسيم او را نگه داشت، پروانه گريست و به نسيم گفت رهايم کن تا آن شعله را در آغوش گيرم اما نسيم به او گفت آنجا هيچ چيز نيست، پيش من بمان من تو را به زيباترين گلستان دنيا خواهم برد ، اما پروانه فرياد کرد ؛ نه من ميخواهم دور آن شعله زيبا برقصم ، نسيم در گوشش زمزمه کرد تو خواهي مرد و بالهاي زيبايت از سرما خشک خواهد شد بر دوش من سوار شو تا تو را به مرغزاري ببرم که صدها پروانه زيبا همچون خودت در آن زندگي ميکنند ، پروانه اشک ريزان ناليد نه من فقط ميخواهم براي آن شعله زيبا شعر بگويم ميخواهم راز آن همه روشنايي را که از درونش بيرون ميريزد دريابم ! اما نسيم نجوا کنان به او گفت آن همه نور وزيبايي که تو ميگويي وهم و خيالي بيش نيست که تو را در تاريکي رها خواهد کرد ، دستهايت را به من بده تا تو را به دشت زيبايي ببرم که گلها حتي در شب نيز بسته نخواهد شد و شب بوها با تو زير نور ماه شعر خواهند سرود ، اما پروانه باز گريست و نسيم را دشنام داد ، نسيم او را رها کرد و پروانه به سوي آن نور لرزان پرگشود و نور را با اشتياق در آغوش کشيد ولي کرم شب تاب به او گفت پروانه زيبا من وقت بازي ندارم رهايم کن بروم ، نسيم در انتظار من است ميخواهد مرا به زيباترين گلستان دنيا ببرد و سپس پروانه را متحير وگريان بر جاي گذاشت و رفت ، حال پروانه مانده بود و تاريکي سرد نيمه شب ، پروانه تا صبح نسيم را صدا زد ولي نسيم با شب تاب رفته بود!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:2 توسط مهرنوش
|