|
قصه آدما
|

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرمها و حشرات ، زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار كمي در هوا پرواز مي كرد .
سالها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است - سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم . »
عقاب مثل يك مرغ زندگي کرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است !!!
يك سقا در هند دو كوزه بزرگ داشت كه هر كدام از آنها را از يك سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يكي از ك.زه ها شكافي وجود داشت . بنابراين در حال يكه كوزه سالم هميشه حداكثر آب ممكن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند ، كوزه شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد .
براي مدت دو سال اين كار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ارباب مي رساند . كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد . موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود .
اما كوزه شكسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ناراحت بود .
روزي در كنار رودخانه كوزه شكسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي كنم .»
سقا پرسيد : « چه مي گويي ؟!از چه چيزي شرمنده هستي ؟!»
كوزه گفت : « در اين دو سال گذشته ، من تنها توانسته ام نيمي را كه بايد ، انجام دهم . چون شكافي كه در من وجود داشت باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه ارباب مي شد . به خاطر تركهاي من تو مجبور شدي اين همه تلاش كني ، ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي .»
سقا دلش براي كوزه شكسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در راه بازگشت به خانه ارباب به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني .»
در حين بالا رفتن از تپه كوزه شكسته خورشيد را نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشيد . اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد. چون ديد كه باز هم نيمي از آب نشت كرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد .
سقا گفت : « من از شكافهاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده كردم . من در كنار راه گلهايي كاشتم كه هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال من با اين گلها خانه اربابم را تزئين كرده ام . بي وجود تو خانه ارباب نمي تواسنت ايقدر زيبا باشد . »
می دونید دوستان ما هم بعضی موقع ها حالت کوزه را داریم و نیاز داریم یکی بگه ما چقدر کاری انجام دادیم که تحسین بر انگیز بوده...شایدم خودمون باید یادآور خودمون باشیم...
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»