تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

کادو را که باز کرد،جا خورد.نگاه شماتت باری به من انداخت و گفت:

جیم،انتظار داشتم هدیه ی سالگرد ازدواجمان بهتر از این باشد.این که فقط یک آینه ی معمولی است.

لبخندی زدم و گفتم:

آره...تا وقتی که درون جعبه است،معمولی است،اما وقتی آن را مقابل خودت می گیری و عکس صورت قشنگت در آن می افتد،میلیونها دلار می ارزد.

مرلین نگاه حق شناسانه ای به من کرد و آینه را مقابل صورتش گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:27  توسط مهرنوش  | 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد به او گفت آیا سردت نیست نگهبان پیر گفت چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:57  توسط مهرنوش  | 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:2  توسط مهرنوش  |