|
قصه آدما
|
کادو را که باز کرد،جا خورد.نگاه شماتت باری به من انداخت و گفت:
جیم،انتظار داشتم هدیه ی سالگرد ازدواجمان بهتر از این باشد.این که فقط یک آینه ی معمولی است.
لبخندی زدم و گفتم:
آره...تا وقتی که درون جعبه است،معمولی است،اما وقتی آن را مقابل خودت می گیری و عکس صورت قشنگت در آن می افتد،میلیونها دلار می ارزد.
مرلین نگاه حق شناسانه ای به من کرد و آینه را مقابل صورتش گرفت.
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»