|
قصه آدما
|
خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم میزند و در همان حال، در آسمان
بالای سرش، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلم در حال نمایش است
او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای
پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم زمان هایی است که او
دوران پر درد و رنج زندگیش را طی کرده است. بنابر این با ناراحتی به خدا
که در کنارش راه میرفت گفت: پروردگارا.... تو فرموده بودی که اگر کسی به
تو روی آورد و تو را دوست بدارد،در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود
و او را محافظت خواهی کرد،پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط
جای پای یک نفر وجود دارد،چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیازداشتم
تنها گذاشتی؟
خداوند لبخندی زد و گفت:بنده ی عزیزم،من هر گز تو را تنها نگذاشته ام.
آن زمانهایی که در رنج و سختی بوده ای من تو را بر روی دستانم نگه
داشته بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!
شهسواري به دوستش گفت:بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند