تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما
يک روز، مرد کورى روى پلّه‌هاى ساختمانى نشسته بود و کلاهى جلوى پايش گذاشته بود و در دستش تابلويى گرفته بود که روى آن نوشته شده بود: «من نابينا هستم. لطفاً کمک کنيد.»
آدم مبتکرى از آنجا عبور می ‌کرد. جلوى مرد نابينا ايستاد و ديد که تنها چند سکه براى او داخل کلاهش انداخته‌اند. او چند سکّه  ديگر داخل کلاه مرد نابينا انداخت و بدون آن که از او اجازه بگيرد، تابلو را از دستش گرفت و نوشته  روى آن را تغيير داد و آن را دوباره به دست مرد نابينا داد و رفت.
بعد از ظهر آن روز مرد مبتکر دوباره از آنجا عبور می ‌کرد. باز هم به سراغ مرد نابينا آمد و اين بار متوجه شد که کلاه او پر از سکّه شده است. مرد نابينا او را از صداى پايش شناخت و فهميد که همان کسى است که نوشته  روى تابلويش را تغيير داده است. از او پرسيد روى تابلو چى نوشتى که مردم اين قدر دلشان به حال من می ‌سوزد و برايم پول می ‌ريزند؟
مرد مبتکر گفت: «چيز نادرستى ننوشتم. فقط پيام را کمی  تغيير دادم.» و بعد لبخندى زد و رفت.
عبارت جديد روى تابلو اين بود: «امروز بهار است و من نمی ‌توانم آن را ببينم.»
گاهى اوقات ما آدمها بايد استراتژى خود را تغيير دهيم. اگر هميشه همان کارى را بکنيم که قبلاً می ‌کرديم، هميشه همان چيزى را به دست خواهيم آورد که قبلاً می ‌آورديم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:44  توسط مهرنوش  | 

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:29  توسط مهرنوش  | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:24  توسط مهرنوش  |