تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.
آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.
آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.
آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه  را نمی دانم آموخته ام.
آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.
آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.
آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.
آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:31  توسط مهرنوش  | 

آیا ما هم یک نفر میبینیم یا دو تا؟

روزی بهاری شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آزاد نشستند و گفت و گو کردند . شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت . غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود,موافقت کرد , زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست . غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفتند و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند. دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند به این سوی دریاچه که می نگریستند یکی ار آن ها به دیگری گفت : نمی دانم آن دو نفر کیستند ؟ و دیگری پاسخ داد : گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم. شکارچی اول گفت : اما دو نفرند. و دومی گفت : فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده. اولی گفت : نه دو نفرند و تصویر هر دو نیز در آب افتاده. و دومی باز گفت: من تنهایک نفر می بینم. و دیگری باز گفت: اما من به وضوح دو نفر می بینم. و تا همین امروز هم یکی از شکارچی ها می گوید : دوستم دو تا می بیند. وشکارچی دیگر می گوید : دوستم کمی کور است!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط مهرنوش  |