تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما
روزی سه پیرمرد در خانه ای را زدند زنی در را باز کرد و گفت همسرم در خانه نیست باید صبر کنید تا 

او بیاید ومن شما را به خانه دعوت کنم .

وقتی شوهر زن به خانه آمد زن رفت تا از پیرمرد ها دعوت کند که به خانه ی آنها بروند .

 اما یکی از پیرمرد ها گفت برو و با همسرت مشورت کن و ببین کدام یک

از ما را به داخل دعوت می کنید ؟

زن گفت هر سه بیایید . پیرمرد جواب داد نه این ثروت است . این یکی موفقیت و من عشق

 ما با هم وارد خانه ای نمی شویم برو و انتخاب کن .

زن جریان را برای شوهرش گفت مرد جواب داد : پس برو ثروت را دعوت کن تا بی نیاز شویم .

زن گفت : عزیزم بهتر نیست موفقیت را به زندگی خود راه دهیم ؟

فرزند آنها که به حرفهای پدر ومادر گوش می داد گفت : پدر و مادر لطفا عشق را به خانه دعوت کنید

زن و مرد تصمیم گرفتند از عشق دعوت کنند .

همین که زن عشق را صدا کرد هر سه پیرمرد از جا بر خاستند زن گفت : ما فقط عشق را صدا زدیم

عشق گفت : اگر هر کدام از این دو را صدا می کردید ۲ نفر دیگر بیرون می ماندند اما

هر جا عشق باشد موفقیت وثروت هم به دنبالش می آیند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:52  توسط مهرنوش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:41  توسط مهرنوش  | 

سلام...امروز یه بحث جالب رو یکی از اساتید دانشگاهیم بازگو کرد که مصداق الان ماهاست.......

یادتونه وقتی ما دبستان بودیم وقتی میگفتن ۵-۲ بلافاصله می گفتیم نه..نه..نه اشتباه این منها محاله؟.....تا رفتیم راهنمائی ....اون موقع هم وقتی به یه مسئله که جوابش تو دامنه اعداد z نبود میگفتیم نه...نه.. نه...تا رسیدیم دبیرستان و تا محدوده اعداد گویا و اصم و .....الی حقیقی رفتیم جلو...........و به قبل از خودمون می خندیدیم....حالا ما امروز دوباره همون حالت خنده دار رو تجربه کردیم وقتی بهمون گفتن اعداد منفی هم میتونن زیر رادیکال باشن اره......اعداد مختلط ...!!!!

حالا شده حکایت ما که تو هر دوره فکر میکنیم خدائیم و یه من کامل.....پر از غرور و خودپسندی...

حالا کی میشه که برگردیم به الان خودمون بخندیم؟....خداکنه هیچ وقت این کارو نکنیم...نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:11  توسط مهرنوش  | 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:1  توسط مهرنوش  |