|
قصه آدما
|
او بیاید ومن شما را به خانه دعوت کنم .
وقتی شوهر زن به خانه آمد زن رفت تا از پیرمرد ها دعوت کند که به خانه ی آنها بروند .
اما یکی از پیرمرد ها گفت برو و با همسرت مشورت کن و ببین کدام یک
از ما را به داخل دعوت می کنید ؟
زن گفت هر سه بیایید . پیرمرد جواب داد نه این ثروت است . این یکی موفقیت و من عشق
ما با هم وارد خانه ای نمی شویم برو و انتخاب کن .
زن جریان را برای شوهرش گفت مرد جواب داد : پس برو ثروت را دعوت کن تا بی نیاز شویم .
زن گفت : عزیزم بهتر نیست موفقیت را به زندگی خود راه دهیم ؟
فرزند آنها که به حرفهای پدر ومادر گوش می داد گفت : پدر و مادر لطفا عشق را به خانه دعوت کنید
زن و مرد تصمیم گرفتند از عشق دعوت کنند .
همین که زن عشق را صدا کرد هر سه پیرمرد از جا بر خاستند زن گفت : ما فقط عشق را صدا زدیم
عشق گفت : اگر هر کدام از این دو را صدا می کردید ۲ نفر دیگر بیرون می ماندند اما
هر جا عشق باشد موفقیت وثروت هم به دنبالش می آیند .
یادتونه وقتی ما دبستان بودیم وقتی میگفتن ۵-۲ بلافاصله می گفتیم
نه..نه..نه اشتباه این منها محاله؟.....تا رفتیم راهنمائی ....اون موقع هم وقتی به یه مسئله که جوابش تو دامنه اعداد z نبود میگفتیم
نه...نه.. نه...تا رسیدیم دبیرستان و تا محدوده اعداد گویا و اصم و .....الی حقیقی رفتیم جلو...........و به قبل از خودمون می خندیدیم....حالا ما امروز دوباره همون حالت خنده دار رو تجربه کردیم وقتی بهمون گفتن اعداد منفی هم میتونن زیر رادیکال باشن![]()
![]()
اره......اعداد مختلط ...!!!!
حالا شده حکایت ما که تو هر دوره فکر میکنیم خدائیم و یه من کامل.....پر از غرور و خودپسندی...
حالا کی میشه که برگردیم به الان خودمون بخندیم؟....خداکنه هیچ وقت این کارو نکنیم...نه؟![]()