تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

روزي دو راهب بودايي براي گدايي و تهيه غذا براي ساير شاگردان معبد به راه افتادند. راهبان بودايي از لمس بدن زنان منع شده اند . آن دو به رودخانه اي خروشان رسيدند. دختري كنار رود ايستاده بود و نمي توانست از آ ب رد شود . يكي از شاگردان به او گفت : بيا بر دوش من سوار شو تا ترا به آنسوي آب ببرم . دختر ك (سوار بر دوش او شد و هر سه نفر از رود گذشتند و دختر را در آنسوي رود رها كرده و بدنبال كار خود رفتند. شاگرد ديگر تمام مسير را براي دوستش اخم كرده بود و با او حرف نميزد. پس از طي مسافتي طولاني شاگردي كه دخترك را حمل كرده بود به دوستش گفت چرا اخم كرده اي و ناراحتي ؟ دوستش گفت : تو خلاف آيين عمل كردي و زني را لمس كردي و با خود حمل نمودي.
شاگرد گفت : من دخترك را آنسوي رود رها كردم اين تو هستي كه او را با خود تا اينجا حمل
كرده اي ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط مهرنوش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط مهرنوش  | 

جیر جیرک به خرس گفت عاشقت شدم.
خرس گفت الان وقت خواب زمستان است.
وقتی 6 ماه بعد از خواب بیدار شدم در این باره صحبت میکنیم...
خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک را ندید.
خرس نمیدانست که جیرجیرک فقط ۳ روز عمر میکند.
آره...! همینه ..همیشه خیلی دیر میفهمیم که چه جور و به چه سادگی کیا و چه لحظه هایی رو از دست دادیم...بیشتر به اطرافمون توجه کنیم....دنیا خیلی قشنگتر از این حرفاست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:52  توسط مهرنوش  | 

روزي مردي به سفر مي رود . و به محض ورود به اتاق خود در هتل ، متوجه مي شود كه آن هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي – ميلي بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اين كه متوجه آن شود نامه را مي فرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند . اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد :


گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم تاريخ : 1 شهريور 84
مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آن ها اين جا كامپيوتر دارند و هر كسي به اين جا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه

بیاین بعد از خوندن این متن نخندیم...فقط به این فکر کنیم که تا حالا چند تا بدتر از این موضوع ها رو اشتباه برداشت کردیم و پشتبندشم عکس العمل نشون دادیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط مهرنوش  | 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

       روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

       دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

       سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

       سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

       آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

       زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

       «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:33  توسط مهرنوش  |