تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما
دوخداوجود دارد. خدای که استادان دانشگاه درباره او به ما می آموزند , و خدایی که خود به ما می آموزد . خدایی که مردم همیشه درباره اش صحبت می کنند, و خدایی که خود با ما سخن می گوید . خدایی که هراسیدن از او را آموخته ایم , و خدایی که از عطوفت با ما سخن می گوید .

دو خدا وجود دارد. خدایی که در بلنداست , و خدایی که در زندگی روزمرِه ما حضور دارد . خدایی که از ما می طلبد, و خدایی که قرض های ما را می بخشد . خدایی که ما را با آتش دوزه تهدید می کند , و خدایی که بهترین راه را به ما نشان می دهد .

دو خدا وجود دارد. خدایی که ما را زیر بار گناهان خرد می کند, و خدایی که با عشق خویش ما را آزاد می سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:10  توسط مهرنوش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:47  توسط مهرنوش  | 

روزي پسرک کوچکي تصميم گرفت تا با خدا ملاقات کندو چون ميدانست راه درازي در پيش دارد مقداري کلوچه و شربت در کيف خود گذاشت و از خانه بيرون زد.هنوز راه درازي نرفته بودکه در پارک چشمش به پيرزني افتاد که روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي کرد.پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد.مي خواست چيزي بنوشد که متوجه گرسنگي پيرزن شدوکلوچه اي به او داد .پيرزن با حسي سرشاز از.قدرداني آن را گرفت و لبخندي نثار پسرک کرد.لبخندش آنقدر زيبا بود که پسرک خواست براي ديدن دوباره ان مقداري نوشيدني نيز به او بدخد.لبخندهاي پيرزن پسرک را غرق در لذت کرد.آن دو تمام بعد از ظهررا به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنکه کلمه اي بين آنها رد وبدل شود.با تاريک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمي نرفته بود که با سرعت به سمت پيرزن برگشت و او را در اغوش کشيد و بار ديگر نظاره گر عميق ترين لبخند پيرزن شد.
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد علت شادي را جويا شد و پسرک در پاسخ گفت :"امروزمن با خدا ناهار خوردم".
و قبل از اينکه مادر چيزي بگويد اضافه کرد"و لبخند او زيباترين لبخندي بود که تا بحال ديده ام".پيرزن نيز سرشار از شادي به خانه بازگشت و در پاسخ پسرش که از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت: "من امروز با خداوند کلوچه خوردم .او بسيار جوان تر از آن است که انتظار داشتم."
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:13  توسط مهرنوش  | 

آورده اند :دانشمندي سيّافي (شمشير زن ) را گفت چرا به تحصيل علم و دانش مشغول نگردي، سيّاف گفت :آنچه خلاصه علم است بدست آورده ام . پرسيد خلاصه علم چيست ؟ گفت :پنج چيز است
اول آنکه تا سخن راست به اتمام نرسد دروغ نگويم .
دوم تا حلال هست بسوي حرام دست نبرم .
سوم آنکه تا از از تفتيش عيب خود فارغ نشوم به جستجوي عيب مردم نپردازم.
چهارم اينکه تا رزق خداوند پايان نرسيده به در خانه هيچ مخلوقي پناه نبرم.
پنجم آنکه تا قدم در بهشت ننهم از کيد شيطان و غرور نفس آسوده نباشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:38  توسط مهرنوش  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 16:31  توسط مهرنوش  | 

دوست من به خورشيد نگاه کن، امروز از نو دميده است. ديروز هم دميده بود؛ با همين قدرت، زيبائي و سخاوت. اما امروز تابش ديروز خود را قصه اي تکراري نميداند و چيزي را براي امروز دريغ نميکند. همچنان پرقدرت، زيبا و پرسخاوت بازهم ميدرخشد و نور ميپاشد، عشق را برفراز شهر و ديار ما ميگستراند. يکسان و بي ادعا، مي تابد بر خشکي و دريا، تا هريک بقدر نياز نصيب خود را داشته باشند. بيا تا ما هم اينچنين باشيم.

بياموز خوي بلند آفتاب به هرجا که ويرانه بيني بتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:54  توسط مهرنوش 

نجار پيري بود مي خواست بازنشسته شود. او به کارفرمايش گفت که مي خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگي بي دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اينکه ديد کارگر خوبش مي خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پير خواست که به عنوان آخرين کار، تنها يک خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به اين کار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده کرد و با بي حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي کار به پايان رسيد، کارفرما براي وارسي خانه آمد. او کليد خانه را به نجار داد و گفت :" اين خانه متعلق به توست. اين هديه اي است از طرف من براي تو."
نجار يکه خورد. مايه تاسف بود! اگر مي دانست که خانه اي براي خودش مي سازد، حتما کارش را به گونه اي ديگر انجام مي داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:52  توسط مهرنوش  |