تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: «مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟ ...»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند.    

خيلی جای فکر داره ....نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:29  توسط مهرنوش  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:8  توسط مهرنوش 

تاجري پسرش را براي آموختن "راز خوشبختي" به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.
...
پسر جوان در راه رسيدن به مقصد، چهل روز تمام را در صحراها حرکت کرد تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود آنجا زندگي مي کرد.
وارد قصر که شد، بجاي آنکه با مرد خردمند روبرو شود با تالاري مواجه شد که جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد. فروشندگان مرتب رفت و آمد ميکردند و مردم هم در گوشه اي به گفتگو مشغول بودند. ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز، انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ آن منطقه چيده شده بود.
...
فرد خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد ساعاتي را در انتظار بماند تا نوبتش فرا رسد.
نوبتش که رسيد شروع به صحبت کرد و او هم با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد، اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که "راز خوشبختي" را برايش فاش کند. پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر کند و ساعتي ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي کنم.
آنوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و قطراتي روغن در آن ريخت و گفت : در تمام مدت گردش ، اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد  .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر ، در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت  .
ساعتي بعد به نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد؟
آيا باغي که استاد باغبان ، ده سال صرف آراستن آن کرده است را ديديد ؟
ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
"خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس. آدم نمي تواند به کسي اعتماد کند ، مگر اينکه خانه اي را که او در آن ساکن است بشناسد."
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود ، مي نگريست  .
او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را و ظرافت گلها و دقتي را که در نصب آثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود را تحسين کرد  .
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد.
خردمند پرسيد : پس آن قطرات روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است!
آنوقت مرد خردمند به او گفت  :
تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست:
"راز خوشبختي" اينست که
همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز قطرات روغن داخل قاشق را فراموش کني.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 23:45  توسط مهرنوش  | 

در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام. مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد سالهاست كه دراين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع چرخهاي قطار خوشبختي بر روي ريلها خواهد لغزيد. صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطار را مي بينم . مي گويند قطار زندگي استد,سفيد.سفيد, سفيد صداي گريه نوزادي را با صدايسوت قطار به گوشم میرسد نوزاد اولين نفس عشق را مي كشد به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم. باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند مي گويند قطار عشق است. مي خواهم زودتر آن را ببينم. از دور دستها پيدا مي شود. با خود عشق را هم راه مي آورد,سرخ سرخ سرخ. دختركي دستان كوچكش را براي من تكان ميدهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد چقدر قطار عشق زيباست. پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟ باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند. ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟ قطار جاودانگي و صدايي الله اكبر سبز سبز سبز. مردسوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود. سوار قطار ابديت مي شودو مي رود. تنها شدم او هم رفت ديگر چشمانم سويي ندارد صدايي به گوشم مي رسد صداي سوت قطاراست. قطار خوشبختي مي آيد. چقدر زيباست هفت رنگ عشق ومن با آن همراه مي شوم. مي بينم خوشبختي در لحظه هاي گم شده من بوده است ومن چه بيهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان, در دستان دخترك كوچك نهفته بود. خوشبختي خود من بودم فكرم عشقم و خدا كه هميشه با من بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:31  توسط مهرنوش  | 

 

دو دوست در بياباني در حرکت بودند.در ميانه راه بر سر موضوغي به مشاجره پرداختند.
در اين ميان يکي از آن دو دوست بر صورت ديگري سيلي زد.

آنکه بر صورتش سيلي خورده بود ناراحت شد.اما چيزي نگفت تنها بر روي شن ها نوشت.
"
امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد" آنها به رفتن ادامه دادند.تا به يک واحه رسيدندوتصميم گرفتند تني به آب بزنند.
آنکه صورتش سيلي خورده بود به درون آب پريد .اما نزديک بود که غرق شود.
دوستش فوري خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد.وقتي از آب بيرون آمدند.آنکه نجات يافته بود.بر روي سنگي حک کرد. "امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد"
دوستش از او پرسيد:چرا وقتي تو را ناراحت کردم بر شن ها نوشتي اما اين بار که زندگيت را نجات دادم بر سنگ؟
او در جواب گفت:وقتي کسي ما مي رنجاند بايد آنرا بر شن نوشت تا بادهاي بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.
اما وقتي کسي کار نيکي برايمان انجام مي دهد بايد بر سنگي حک کنيم.تا هيچ بادي نتواند آنرا پاک کند.

ياد بگيريم دردهايمان را بر روي شن بنويسيم و شاديهايمان را بر سنگ حک کنيم.

مي گن :
يک دقيقه طول مي کشد تا شخص خاصي را بيابي .
يک ساعت تا او را ستايش کني.
يکروز تا دوستش بداري.
اما يک عمر تا فراموش کني! و در چند لحظه دلشو بشکونی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:27  توسط مهرنوش  | 

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."
«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."
در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 0:41  توسط مهرنوش  |