تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
قصه آدما

انسان نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند انسان نشنيد , سپس انسان فرياد زد : خدايا با من حرف بزن , رعد در آسمان پيچيد اما انسان گوش نداد . انسان نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت , ستاره اي درخشيد اما انسان توجه نکرد . انسان فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده , ويک زندگي متولد شد اما انسان نفهميد . انسان بانا اميدي گريست , خدايا با من در ارتباط باش , بگذار بدانم اينجايي , بنابراين خدا پايين آمد و. انسان را لمس کرد , ولي انسان پروانه را کنار زد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 6:51  توسط مهرنوش  | 

گاهی اما ما سنگیم و خدا دریا؛ موج های خدا به ما می خورد و ما را صیقل می دهد، اما ما همان سنگیم و سخت و سفت و بی روح، آن موج ها، آن رطوبت، آن شور و نور، آن روشنایی و زیبایی را لمس نمی کنیم، آن را درک نمی کنیم، آن را که با لحظه لحظه وجودمان گره خورده، تماشا نمی کنیم و ما سنگ باقی می مانیم، مایی که می توانستیم ذوب شویم در آن موج و دریا، سنگ و سفت باقی می مانیم و به خاطر همین سنگ بودنمان کوچک و کوچک تر می شویم و ... از عشق خبری نیست!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 17:26  توسط مهرنوش  | 

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و

آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند. جغد اما مي‌دانست كه

سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او

بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده

بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي

ضخيم دل آدم‌ها، با اين آواز كمي بلرزد.روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه

شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان

مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.قلب جغد

پيرشكست و ديگر آواز نخواند.سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت:

خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و

آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و

انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و

قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت

تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او

پيغام خداست كه مي‌گويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط مهرنوش  | 

تسلط به زندگی، برتری جویی به دیگران نیست بلکه توانایی در دست داشتن راهی است که در زندگی انتخاب میکنیم.
در هر زمان که تسلط فرد را بر دیگری و یا حتی بر جامعه نظاره گر باشیم، شادی را از محاط شدگان این دایره خودکامگی و قدرت طلبی دور میبابیم.
شخصی که ریشه های اندوه و افسردگی را در دل می پروراند از شادی
گریزان خواهد بود.
پس باید در جستجوی تسلط بر زندگی و بر خویشتن خویش باشیم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط مهرنوش  | 

سلام به دوستای خوبم /

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند

.دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم

.همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: را بر پشت اسبان تان بگذارید

.شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم

شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند

.استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 7:41  توسط مهرنوش  |